تبلیغات اینترنتیclose
عمر حسرت جشنی است بیکران( شمس لنگرودی)
پیچک ( محمد شمس لنگرودی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اشعار کوتاه

**

 عمر
حسرت جشنی است بیکران
که هلهله‌اش
از پس دیوارها به گوش می‌رسد.

 ****

در جیب بارانی من چه بود
که دستم را زخمی کرد
تا از مرز بگذرم
ناچارم پنهان کنم
چیزی را که نمی‌دانم چیست.


****

باران صبح
بر دفتر شعرم می‌بارد
مِه بر کلماتم موج می‌زند
می‌دانم زورقم
سراسر روز سرگردان خواهد ماند.

****


دلتنگی
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه.

****

نمی‌خواهم به درختی اندیشه کنم
که کتابخانه از او ساختند
و یک صندلیش منم.


****

عمر
نامه‌ئی است که به هم می‌نویسیم
با نُک بال‌مان
بر دریا.


****

می‌سوزم سراپا
و شمع‌ها روی میز
تمام حواس‌شان به من است
به سر انگشت‌های من
که قطره‌قطره تمام می‌شوند.

****

شعر
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند

****

آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است


****

شکوفه های انار را ببین
در برف زمستان!
دور از تو
فقط بید نیست مجنون است


****

طوری متهمم می کنید
انگار
سوسکی کشته ام
آدم بود
به سزایش رسید


****


هی ماهی سیاه کوچولو!
که به جنگ نهنگ رفته یی
باروتت که در آب نم کشیده پسرم!

****

جز در لاکم
کجا بگریزم
بالای سرم ایستاده است
با سنگی در کف اش

 

 

محمد شمس لنگرودی

http://forum.hammihan.com/thread29192-3.html

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 346