تبلیغات اینترنتیclose
چکیده های شمس ص هفتم
پیچک ( محمد شمس لنگرودی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اين بره شيرين
كه فروردين نام اوست
ديدم چگونه دو ماهی او را حمل می كنند
و بيرون خانه ما می گذارند
اين بره شيرين
كه دور دهانش نور رسته است
و مثل چراغ های دريائی
بع بع در گلويش برق می زند.

راه می رود
و فصل ها صف كشيده به دنبالش می دوند
اين بره
كه چشمانش سبز
كفلش سفيد
كف پايش قرمز است.

شيرهای دريائی
زمستان را دور می زنند
بر سر راهش می نشينند
و به رهگذران فندك می فروشند
يعد خانه هامان را می بينيم كه چقدر روشن می شوند
با دسته گلی كه هوا در جيب كتش می گذارد.

چقدر زخم بر زخم می نهاديم و ثمری نداشت
شب بايد می گذشت
انگار هيچ چراغی قادر به پايان بردن شب نيست
شب بايد می گذشت.

ما فقر را ديده ايم
سوار اتوبوسی مخفی
در خيابان ها می گشت
سم به صورت بچه ها می پاشيد
و النگوئی دستش بود
كه برق می زد
و سر آدم ها را می ربود.

دلداری مان بده سال نو!
ما فقر را ديده ايم
يخ در كف گرفته بر صورت ما می كشيد.

زرافه آفتاب!
كه تاريكی نامت را از يادت برده است
و گمان می كنی كه اسمت سنجاب است
و ميان علف دنبال غذا می گردی
خورشيدی تو!
با جوراب ناب طلائی كه دست خدائی بافته است
خورشيدی تو
و هزاران سال طول می كشد تا برگردی

 و صورت سنجابی را ببينی.

دلداری مان بده سال نو!
زير پلك اين بره پر از آسمان است
راه می رود
و تكه تكه هوا، برگ، سايه
در جاده فرو می ريزد
و كسی پيروز است
كه بلند می شود، راه می افتد، می بيند
و فروردين را به خانه خود می برد
 
    

محمد شمس لنگرودی

http://forum.hammihan.com/thread29192-4.html

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 289

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تن جامه ات سفيد است
پيكره ات سفيد است

خاطره ات سفيد است
منزلگاهت سياه.

تن پوش هامان سياه
پنجره هامان سياه

خاطره هامان سياه
ني ني چشمان سفيد.

چشم ها
خيره به درها

سفيد مي شود،
طره و گيسو

سفيد مي شود
پيكره هامان سفيد

خاطره هامان سفيد
منزلگاهان سياه.

 

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 244

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اشعار کوتاه

**

 عمر
حسرت جشنی است بیکران
که هلهله‌اش
از پس دیوارها به گوش می‌رسد.

 ****

در جیب بارانی من چه بود
که دستم را زخمی کرد
تا از مرز بگذرم
ناچارم پنهان کنم
چیزی را که نمی‌دانم چیست.


****

باران صبح
بر دفتر شعرم می‌بارد
مِه بر کلماتم موج می‌زند
می‌دانم زورقم
سراسر روز سرگردان خواهد ماند.

****


دلتنگی
خوشة انگور سیاه است
لگدکوبش کن
لگدکوبش کن
بگذار ساعتی
سربسته بماند
مستت می‌کند اندوه.

****

نمی‌خواهم به درختی اندیشه کنم
که کتابخانه از او ساختند
و یک صندلیش منم.


****

عمر
نامه‌ئی است که به هم می‌نویسیم
با نُک بال‌مان
بر دریا.


****

می‌سوزم سراپا
و شمع‌ها روی میز
تمام حواس‌شان به من است
به سر انگشت‌های من
که قطره‌قطره تمام می‌شوند.

****

شعر
مثل حرف زدن در خواب است
اول دیگران
و سپس تو را
بیدار می کند

****

آخر به چه درد می خورد
آفتاب اسفند
این که جای پای تو را
آب کرده است


****

شکوفه های انار را ببین
در برف زمستان!
دور از تو
فقط بید نیست مجنون است


****

طوری متهمم می کنید
انگار
سوسکی کشته ام
آدم بود
به سزایش رسید


****


هی ماهی سیاه کوچولو!
که به جنگ نهنگ رفته یی
باروتت که در آب نم کشیده پسرم!

****

جز در لاکم
کجا بگریزم
بالای سرم ایستاده است
با سنگی در کف اش

 

 

محمد شمس لنگرودی

http://forum.hammihan.com/thread29192-3.html

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

آرام باش عزیز من
آرام باش
گاهی درخشش آفتاب ،

برق و بوی نمک،ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می رویم،

چشم های مان را می بندیم
همه جا تاریکی ست.

آرام باش عزیز من
آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف
که این دفعه

درست از جایی که تو

 دوست داری طالع می شود.

 

محمد شمس لنگرودی

http://forum.hammihan.com/thread29192-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 343

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

سخنی بگو،قاطر خسته ام،

فیلسوفک خاموش!
سخنی بگو
خیره به راههای همه روزه ات

به چه فکر می کنی.

اندیشه های دراز
به هیچ نقطه تو را نمی رسانند

اما به مقصد خود می رسند
سواران گرده سوزان تو.

 

محمد شمس لنگرودی

http://forum.hammihan.com/thread29192-2.html

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 225

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

می خواهم ببوسمت

اگر این شعر های شعله ورم دهانی بگذارند

می خواهم دستت را بگیرم

اگر که دست دهد این دست این قلم

دستی بگذارند

اینان به نوشتن از تو چنان معتادند

که مجسمه ها به سنگ

و سربازان

به خیالات پیروزی

 

محمد شمس لنگرودی

http://forum.hammihan.com/thread29192.html

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 222

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کویر

**

 

زخم بر زخم می‌گذاری و نامش كویر می‌شود

میزبان عطش‌‌زده‌ای
كه نمكش طعام است

تفریحش
مسافر گم‌كرده راه
***
صفحه‌ی گشوده‌ی باد است این كویر
و باد فراموش‌كار

حیرت‌زده سطری را مرور می‌كند

كه سراسر دیروز
حیرت‌زده بازخوانده بود
***
رؤیاهای كویر
مارهایی خوش‌تر،


هوهوی جنونی خوش‌تر
و جن سواره‌ای

كه به خواب دختران جوان
دیرتر می‌آید
***
به خاطر قطره‌ای آب
تمام كویر حركت می‌كند

و با نوك گنجشكی
می‌جنگد
***
اگرچه مرا كه نام كوچك من درخت است
برادرزاده‌ی من كویر
در خاطر ندارد

بگو همان كه بر سر قطره‌ای
با هم سوختیم

 

محمد شمس لنگرودی

http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2085&conid=129066

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 250

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

خلاصه بهاری دیگر

بی حضور تو

از راه می رسد

و آن چه که زیبا نیست

زندگی نیست

روزگار است...

 

 

محمد شمس لنگرودی

 

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 248

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

دیر آمدی موسا

دوره ی اعجاز ها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم

 

 

محمد شمس لنگرودی

http://nice-poem.persianblog.ir/tag/%D8%B4%D9%85%

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 401

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

شب بخیر

بچه های عزیز !

شب بخیر

که خیلی دیر است !

 به هواپیماها در هوای بهاری نگاه کنید

که چه زیبا برق می زنند

به بمب افکن ها ، تانک ها نگاه کنید

هیچ بچه ی آمریکایی شانس شما را ندارد

آنها همه ی این چیزها را

فقط بر پرده ی سینما می بینند ،

بخوابید بچه ها !

و به یاد داشته باشید

جای شما در بهشت است

اما

چیزی بخورید و بنوشید

که صف محشر طولانی است و گرسنه تان خواهد شد .

 بخواید بچه ها !

اما

یادتان نرود صورتتان را بشویید

فرشتگان

انتظار بچه های تمیز را می کشند

و هیچ در فکر دلتنگی مادر نباشید

آنها مرگ را ترجیح می دهند و زود نزد شما می آیند.

ما هم قول می دهیم

پای محسمه ی آزادی

گورهای ظریفی برای شما بسازیم

تا رهگذران و توریست ها

دسته گــُلی بر آن بگذارند و

با رضایت خاطر بخندند !

 

محمد شمس لنگرودی

http://nice-poem.persianblog.ir/tag/%D8%B4%D9%85%

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص هفتم, | بازديد : 391

صفحه قبل 1 صفحه بعد