تبلیغات اینترنتیclose
چکیده های شمس ص سوم
پیچک ( محمد شمس لنگرودی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

 

بازی جالبی ست زندگی
به کسی نگو


خورشیدی منفجر شد
و زمین چرخید ، چرخید ، چرخید

و تو را
به خانه ی من رسانید

تو راز این تقدس کور را به کسی مگو
و بیا با هم گم شویم

در ابر شادمانه ی کورانی
که به یکدیگر
شلیک می کنند

 

 

محمد شمس لنگرودی

 

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 346

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

کاش جوهر خودنویسم بودم
که پا به پای تو بر سفیدی کاغد راه می رود

کاش قدر پاک کنی
لکه های سیاه را

از حواشی نامت می زدودم
کاش...
چه کنم،شاعرم
باید منتظر بمانم

و غرش شیرهای سیاه را در رگ هایم بشنوم
که به قلبم نزدیک می شوند

و پنج زورق تو‌امانت
بر کاغذهای سفید
می رسانند

 

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 396

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اگر گنجشکی تازه‌بالی
در شعر کوچک من لانه کن

اگر آفتابی تازه‌زادی و راه را نمی‌شناسی
در آسمان خانۀ من پرسه زن

اگر توفانی و دریاهایت کوچکند
در بستر من شعله‌ور شو

ای بادپا که دسته‌کلید دریاها در دست توست
صندوق قدیمی‌را باز کن

و نقشۀ ملاحان گمشده را به من ده
ببین چگونه مرواریدها تکثیر می‌شوند

بر آتش مژگان من

 

محمد شمس لنگرودی

http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?t=19723

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 215

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

باران صبح
نم نم
می بارد

و تو را به یاد می آورد

که نم نم باریدی
و ویران کردی
خانه کهنه را

 

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 375

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دوستت دارم
و پنهان کردن آسمان

پشت میله های قفس
آسان نیست .

آن چه که پنهان می ماند خون است
خون است و عسل

که به نیش زنبوری
آشکار می شود .

دوستت دارم
و نقشه ایی از بهشت را می بینم

دورادور
با دو نهر از عسل

که کشان کشان
خود را به خانه من می رسانند .

 

محمد شمس لنگرودی

http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?t=19723

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 181

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

برای ستایشِ تو
همین کلمات روزمره کافی است

همین که کجا می روی، دلتنگم
برای ستایشِ تو

همین گل و سنگریزه کافی است
تا از تو بتی بسازم

 

محمد شمس لنگرودی

http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?t=19723

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 225

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

زیبا نبود زندگی
و به مرگ چیزی نمی‌گفتم

مبادا بگریزد و برنگردد
ثانیه‌ها
با کفش فقیرانه از بغلم می‌گذشتند
عمر
استخوان شکستهٔ در گلو مانده بود
زیبا نبود زندگی
تو زیبا کردی
و من دیدم مرگ را

که بر نُک پا به تاریکی می‌گریخت
موشی کور ژنده

با تله موشی
دنبالش

 

محمد شمس لنگرودی

http://www.iranamerica.com/forum/showthread.php?t=19723

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 417

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

مرغ های دریایی بی شمارند
تو یگانه یی اما ای دریا

ستاره های جهان بی شمارند
تو یگانه یی اما ای زمین

زخم های زمان بی شمارند
تو یگانه یی اما ای ایوب

نقشه راه های صبر !
اگر این بار برگردد عیسا و به خانه من بیاید

عریان می شوم سراپا عریان
تا زخم های تو را ببیند .
پیامبر من !
ایوب ستمگر !

تو که منجی خود نیز هم نبودی
از چه مرا برگزیدی .
 
    

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 215

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نمی دانم باران چیست
اندوه آب های سیاه را ندیده ام که به دریا می ریزند

 عطر شبانه ی ماه را نشنیده ام
که یانیس ریتسوس

در آتش شعر هایش می بویید
و زخم شانه ی بایرون

که شعله کشان
از کرانه ی استانبول می گذشت

نمی دانم سیبری تا کجاست
سوراخ تلخ سر انگشت فرانکو را ندیده ام

که در قطرات خون لورکا می سوخت
بره ی عیسا را اما دیده ام

که از دهان تو شیر می نوشید
برق ستاره ی ترس خورده را که

از تب و تابت فرو می پاشید

 


لبخندت را دیده ام
که مرا متولد می کند

بر کرانه ی باد ها از من
مجسمه ای از شن می سازد
و به آب ها فرمان پراکندن می دهد

ای شکوفه ی خاموش
در برف آخر اسفند
در پیراهن نازکت گرمم کن

 

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 437

نوشته شده در تاريخ شنبه 25 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

چه می گذرد در دلم
که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است

چه می گذرد در خیالم
که قل قل نور از رگ هایم به گوش می رسد

چه می گذرد در سرم
که جر جر توفان بند شده در گلویم می لرزد

سراسر نام ها را گشته ام
و نام تو را پنهان کرده ام

می دانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم

توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و
انتظار مرا می کشند

و من به زورق نامت محتاجم
آفتاب را به سمت خانه ی تو گیج کرده ام

گل آفتابگردان وان گوگ
حضور تو چون شمعی ته دره کافی است

که مثل پلنگی به دامن زندگی درافتم
قرص ماه حل شده در آسمان

چه می گذرد در کتابم
که درختان بریده بر می خیزند

کاغذ می شوند
تا از تو سخن بگویم

چه می گذرد در سرم
که بر نک پا قدم بر می دارند ببر و خدا
در خیالم 
 
   

 

 محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص سوم, | بازديد : 238

صفحه قبل 1 صفحه بعد