تبلیغات اینترنتیclose
چکیده های شمس ص یازدهم
پیچک ( محمد شمس لنگرودی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

سه شعر کوتاه


1-

باد می وزد

میوه نمی داند

زمان افتادن او امروز است

  

2-

آدمک برفی

می دانم سردت است

همین حالا

جلوی بخاری خود گرمت می کنم

اول دست ها

بعد شانه، شکم، پا

نمی دانم گرمت شده یا نه

کجایی

آدمک برفی کجایی؟

  

3-

ای دانه ی شن

که بر ساحل می چرخی

و در آب ها غرق می شوی

تو هم آیا خود را دریا می دانی؟

 

 

محمدشمس لنگرودی

http://shamselangeroodi.blogfa.com/cat-14.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص یازدهم, | بازديد : 598

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

تنهایی ها عمیق اند
 

 **

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

 حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

 تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.

 

 

 محمد شمس لنگرودی

http://shamselangeroodi.blogfa.com/cat-14.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص یازدهم, | بازديد : 663

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

   برای دوستانم

    کاظم فرهادی- محمد علی سجادی

 ***********

ای فروردین بی شناسنامه

در هیچ هتلی راهت ندادند

برگرد

بر کارتن ها بخواب

 آب دهانت را قورت ده.

 هی جارو

نشان قدم هامان را جمع کن

و به ما ده

باید که باطله ها را برگردانیم

و گذشته خود را

پس بگیریم.

 بلبل های بی کار!

لباس عیدی تان را در آرید

سر کار و زندگی تان برگردید.

 سیاه بازی دیگر بس است شاعران!

کلی برف

سر راه رئیس جمهوری مانده است

که باید بروبید.

بروید

بروید و استخرها را

با اشک پر کنید

تابستانی جهنمی در راه است.

 چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم

به تماشای فیلمی

 که وارونه نگاه می کردیم.

 ما جعبه های مداد رنگی مان را

به دفتر نابینایان هدیه کرده بودیم

و با مداد سیاه

بر بوم سیاه

رنج می کشیدیم.

 ما باختیم

به خودمان باختیم.

 حالا شلیک کن

شکارچی نو رسیده!

ببین در مسیر درستی نشستیم؟

 چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 صورت زندگی!

برگرد

که جای سیلی مان را نبینیم.

 بازو بندت را محکم ببند

   سوکوار مادرزاد!

  ای کلاغ

مادرمُردگان حرفه ئی در راهند.

 کشتی های جنگی مان را به چنار پیاده رو بسته بودیم

و ملاحان مان

دو سنجاقک پیر بود

دو کبوتر باز نشسته، دو هواپیمارُبا.

 طیاره های جنگی مان را

در اسباب بازی بچه ها پنهان کرده بودیم

و خلبان مان

دو شیرماهی کور بود، دو کاکائی مخمور.

 جوهر خودنویس مان را

در چشم ستاره ها می فشاندیم

تا راه خانه ی خود را در تاریکی نیابیم

    کافکای عزیز!

چند روزی هم شده

از اداره ی "سامسا" استعلاجی بگیر

    میهمانیِ ما را ببیند.

 چقدر کف زدیم

چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.

 رودکی! ای پدر

از دنیا، نابینا تو همان دیده ئی

که نوه گانت، با چشمان باز.

 شاید که بازی ما نقص داشت

کاظم!

محمد!

بیائید و فیلم را از سر نو ببینیم.

 

زمستان 86

 

محمد شمس لنگرودی

باتشکر و قدر دانی از آقای بهاء الدین مرشدی

http://shamselangeroodi.blogfa.com/cat-14.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص یازدهم, | بازديد : 594

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

اعتراض


 **

اردک های خودم بود

سرشان را بریدم

شما که به خوردن اردکم مشغولید

به چه اعتراض می کنید.

 کفش های من است که به پا کرده اید

از تنگی کفشم چرا می نالید.

 کلاه من است

   بر می دارید و سرتان می گذارید

از کلاه گشادی

که سرتان رفته چرا دلگیرید.

 استکان من است

به شادی می نوشید،

فرصت دهید

ننوشید

با سرکشیدن شوکران نیست

سقراط می شوید.

 

محمد شمس لنگرودی

http://shamselangeroodi.blogfa.com/cat-14.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص یازدهم, | بازديد : 585

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 4 دی 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

روباه
 

**

 از حرص دانه نبود به دام افتادیم
از فرط گرسنگی بود.

ای روباه!
در كمین من باش
من جاسوس خودم
فرصت حمله را به تو اعلام می‌كنم.

زندانبان و زندانی خود باش
ای نهنگ!
در تقدیر آب
تفاوت چندانی میان تو و مارماهیان نیست.

با پوست تازه خود مهربان باش
هیچ ماری سفارش پوست تازه نمی‌دهد.

در هر سنگی
مجسمه‌ای
بودایی است
با هر یوسف
محبسی.
بودا و دیواره زندان
از یك خاره‌اند

آه! دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی
به تو عادت كرده بودیم
مهربانی‌ات افزون نبود.

اندوه پلنگ عظیم‌تر از اندوه گربه نیست
نشاط موریانه كوچك‌تر از نشاط سلیمان.

سگ پاسبان است زندگی
پارس می‌كند بی‌آنكه تو را بشناسد
در هر انكاری بله‌ای پنهان است
آنكه می‌ترساند، می‌ترسد
سگ پاسبان است زندگی.

دریای این شب توفانی
شاعرانه است
كاش پشت پنجره‌ای نشسته بودم
و غرق در آب‌ها نبودم
كاش خانه‌ام از جنس شیشه نبود
از باران سنگ‌ریزه‌های شاعرانه برای شما می‌نوشتم.
ما از دل یكدیگر همان‌ قدر آگاهیم
كه گوشی همراهِ‌مان.

ای روباه!
به شكارچی خود حمله‌ور شو
پوست تو اكنون
در بالاترین قیمت ممكن است.

 

محمد شمس لنگرودی

http://shamselangeroodi.blogfa.com/cat-14.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس ص یازدهم, | بازديد : 611

صفحه قبل 1 صفحه بعد