تبلیغات اینترنتیclose
چکیده های شمس صفحه اول
پیچک ( محمد شمس لنگرودی)
شعر و ادب پارسی
نوشته شده در تاريخ جمعه 24 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دیدار تو کشتزار نور است
آهویى بى‏قرار

که از لب تشنه‏اش
آفتابِ سحر فرو مى‏ریزد،

دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راه سپیده را مى‏جویند،
لیوانى عسل
در کف ناخدایى خسته که بوى نهنگ مى‏دهد،
چایى دم کشیده
(درست لحظه‏یى که از تمام

دغدغه‏ها فارغ مى‏شوى)
دیدار تو کشتزار نور است
با بزهایى از بلور
که به سوى صخره چرا مى‏کنند
بى آن که بدانند مى‏شکنند
و غبار بلور
در روحم فرو مى‏پاشند.

 

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 448

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

نگاه کن ، پرندگان زمستانی ،

 چگونه در دل من خود را گرم
می کنند
و ماه نیمه ، در طراوت روحم ،

 نیم دیگر خود را می جوید
ببین چگونه تو را دوست دارم
که آفتاب یخ زده در رگ هایم می خزد
و در حرارت خونم پناهی می جوید .

دوستت دارم
افیانوس ها
کنار جوی خانه تو زانو می زنند
و رد قدم های تو را می بویند
توفان ها
به کناری می ایستند
تا نسیم بلورینت بگذرد
تاریکی ها کنار خانه تو جمع می شوند
تا طرح مردمکان تو را بگیرند .

دستی که تو را خلق کرده بود
تبعید شده از بهشت
چشمی گریزت را دید و سخنی نگفت
تبعید شده از بهشت
تو راز بهشت را
با خنده های درخشانت فاش کرده یی .

ای طعمه زندگی !
بال ستاره های گمشده !
تمشک غزل !
طراوت شادمانی !
بگذار
بال در بال آفتاب غرق شده در افق
به سوی تو پارو کشم

بگذار
با ستاره های زغال شده بر دو پاره آسمان بنویسم
خون تباه شده در گلوی پلنگی زخمی بودم من
که دام تو درمانم کرد .

دهانت
آشیانه شادمانی است
گلویت
خفیه گاه پرنده رنگین کمانی

 که از کف شیطان گریخت
چشمت
دو سوره از یاد رفته بود
که بر سر راهم یافتم

دکمه های پیرهنت
خرده ریز ستاره هایی است
که به دیدار تو از نرده آسمان خم شدند
و در کف من افتادند .

ای ماهی یونس !
جرقه بی انتها !
تو را
ساعت سازی کور با من آشنا کرد
که راز زمان را نمی دید
و بال های تو را دیدم من
که در آسمان ها می جنبید
و انتظار شانه های مرا می کشید
بال نقره یی از صدف
که در اقیانوس تشنه جاودانگی غرقم کرد .

غزال کرم پوشم که نهنگ

 بیابانی را صید کرده یی !
تلالو جادو !
حلاوت صبح ستاره شسته !
خدایت بودم
و تو را آفریدم
تا سجده کنم در کنارت .

 

محمد شمس لنگرودی

 

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 511

نوشته شده در تاريخ جمعه 24 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

به یاد یک دوست ...

 

بی تابانه در انتظار توام
غریقی خاموش
در کولاک زمستان.

فانوس های دور سوسو می زنند
بی آن که مرا ببینند
آوازهای دور به گوش می رسند
بی آن که مرا بشنوند.

من نه غزالی زخم خورده ام
نه ماهی تنگی گم کرده راه
نهنگی توفان زادم
که ساحل بر من تنگ است. -
آن جا که تو خفته یی
شنزاری داغ
که قلب من است.

 

محمد شمس لنگرودی

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 189

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

چه می گذرد در کتابم

که درختان بریده برمی خیزند

کاغذ می شوند

تا از تو سخن بگویم.

 چه می گذرد در سرم

که بر نُک پا قدم برمی دارند ببر و خدا

در خیالم.

 


محمد شمس لنگرودی

 

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 170

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

۱
جز روزگار من
همه چیز را سفید کرده برف.
 
۲
سراسر شب
برف بارید
دو زاغچه
آینه شان را در برف می چرخاندند
در جست و جوی دانه
دعا می خواندند.
 
۳
سخنی بگو برف!
آنکه پس از تو از تو سخن می گوید
آب نام اوست.
 
۴
برف
کلامی
که فقط
بر زبان سکوت جاری می شود
سفیدخوانی آسمان است
در فصل آخر سالنامه ی بی برگ.
 
۵
آنچه سبک می آید
برف
آنچه سنگین می گذرد
برف برف.

 


 محمد شمس لنگرودي

http://kafiketab.blogfa.com/category/7 

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 364

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

دلم به بوی تو آغشته است

سپیده دمان
کلمات سرگردان بر می‌خیزند و
خواب آلوده دهان مرا می جویند
تا از تو سخن بگویم.

کجای جهان رفته‌ای
نشان قدم‌هایت
چون دان پرندگان
همه‌سویی ریخته است

باز نمی‌گردی، می‌دانم
و شعر
چون گنجشک بخار‌آلودی
بر بام زمستانی
به پاره‌ یخی
بدل خواهد شد.

 

 محمد شمس لنگرودی

http://kafiketab.blogfa.com/category/7

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 239

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

از زحمت‌کشان

خارپشتان را دوست دارم ،

از پستانداران

خفاشان را ،

از خزندگان

ماران را دوست دارم ،

از گزندگان

آدمیان را.

 

 محمد شمس لنگرودی

http://kafiketab.blogfa.com/category/7

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 183

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می‌چرخند در هوا

سر ماه

حقوق‌شان را می‌گیرند

 
پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند.

کاش پر وبال‌شان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با ذغال‌شان

شعار خیابانی بنویسیم.

 
پس این فرشتگان پیر شده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی‌رسد.

 


محمد شمس لنگرودی

 http://kafiketab.blogfa.com/category/7

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 512

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

هفت مرثيه براي غلامرضا بروسان و الهام اسلامي

1

مرگ به اشاره می‌پرسد کدام است

و ما شگفت‌زده، لال، به چهره‌ی هم نگاه می‌کنیم.

می‌پرسد کدام است.

 

بر می‌دارد شما را

در سبدی می‌گذارد و

دور می‌شود.

 

2

نه کنگره‌ها

نه جایزه‌ها

نه نام شهیدش‌

که دهان تو را شفا می‌بخشید

هیچ‌یک ثمری نبخشید

مرگ آمد

و دانش او تنها

در حد خواندن نام‌تان بود.

 

3

شما اکنون

با مرگ سفیدتان تنهایید

نه صدای کودک‌تان را باز می‌شناسد

نه صدای کلیدتان

که در کف ناشناسی می‌گرید

مرگ، اجاره‌بها بود

برای خانه‌ی زندگی

که مدام چکه می‌کرد.

 

4

این همه دوستدار هم نباشید

مرگ شما را یک تن می‌بیند

شما را

یک تن می‌برد.

 

5

مارمولک کور،

بر پیکر تو می‌نشیند، می‌گوید:

راه‌ها همه ناپدیدند اکنون

جز راه بسته‌ای

که شما روانید.

 

6

ای عطر پوست تازه‌ی پرتقال

چگونه از او محرومید

او که خفته به سوی افق می‌رود

و می‌پندارد عطر شما

از خورشید غروب است

که به دره‌ی تاریکش می‌برد.

 

7

شبیه درختانی که سقوط می‌کنند

و باد

در حفره‌های سفیدش،

پی بیهودگی می‌چرخد.

اکنون خفته‌ای

و درخت‌های ایستاده بالای سرت

برگ‌های کتاب‌شان را باز می‌کنند، می‌خوانند:

(مرثیه‌ای برای بروسان

که به پهلو غلتیده است.)

 

محمد شمس لنگرودی

http://kafiketab.blogfa.com/category/7

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 458

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 9 آذر 1391 توسط سید مجتبی محمدی |

 

مرا به حال خودم بگذاريد

**

مرا به حال خودم بگذاريد

سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بي‌قراريد

نامش روي كدام شما حك شود.

 

مي‌خواهم

در تاريكي سينما بنشينم

و رؤياهايم را ببينم

رؤياهايي كه فقط

در تاريكخانه‌هاي شما ظاهر مي‌شوند.

 

مرا به حال خودم بگذاريد

صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ي خود مي‌رويد

تنها اوست

در صف ناآشناياني بي‌بازگشت ايستاده است

و دلش

براي باجه‌ي سينما تنگ مي‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه مي‌كند و پيش مي‌رود.

 

مرا به حال خودم بگذاريد

تا صداي قطار را بشنوم

كه چهره‌ي او را دور مي‌كند.

 

آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازي مي‌كني

در فيلمنامه‌اي كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچي

كه از دلتنگي بسيار

آه مي‌كشند.

 

بازي مكن

فرقي ميان تماشاگر و بازيگر مردگان نيست.

بازي مكن

خيمه‌شب‌بازي‌ها فقط براي ادامه‌ي زندگي بود

 

شمس لنگرودي

بيست و هشتم تيرماه 87

 

http://kanexpoems.blogfa.com/post-10.aspx

برچسب ها : ,

موضوع : چکیده های شمس صفحه اول, | بازديد : 508

صفحه قبل 1 صفحه بعد